این نوشته عنوان ندارد / به یاد معلمی که کتک خورده بود

سالهای اول یا دوم دبیرستان بودم.  به خاطر اعتصاب معلم ها، چند روزی مدرسه نیمه تعطیل بود. ما هم سرخوش از وضعیت موجود، از شرایط لذت می بردیم. نمی دانستیم چه خبر است. حتی نمی دانستیم که معلم ها مقابل مجلس رفته بودند تحصن. چند روزی گذشت و شرایط به حال عادی برگشت، کم کم فهمیده بودیم، خبری است ولی نه اینترنت و ماهواره اینقدر زیاد بود، نه ما سن و عقلمان می رسید که بیشتر بپرسیم. خلاصه کلاسها بعد از چند روز وقفه برگزار شد. اولین جلسه ادبیات داشتیم. معلمی ساده، اما بعضا بداخلاق، معلوم نبود چند چند است. گاهی چنان با محبت می شد که می توانستیم عاشقش باشیم، گاهی چنان عصبانی که تاب کلاسش را از دست می دادیم.

معلم

آقای حسینی مردی بود کاربلد، در مجموع از ایشان حساب می بردیم، احترامش را داشتیم و گهگاهی هم می ترسیدیم. ترس عمدتا غلبه می کرد چرا که وقتی برای تنبیه دست به کار می شد، هرچه بلد بود رو می کرد. وقتی بعد از چند روز دیدیمش، پرسیدیم آقای حسینی شما هم رفتید تظاهرات؟ گفت به شما ارتباطی ندارد. بچه ها ادامه دادند، آقای حسینی کتک هم زدن معلم ها را؟ گفت تا کجا درس خوندیم؟  بازهم بچه ها رها  نمی کردند، در شلوغی و همهمه دقایق اول کلاس، یکی از بچه ها پرسید: چرا ادامه ندادید؟ آقای حسینی خیره شد به بچه ها و با لحنی تلخ، آرام و از سر درد گفت:  بدجور کتک می زدند. آقا معلم، چند لحظه سکوت کرد، به ما نگاه کرد و درس را شروع کرد.می توانستم استیصال را در چهره اش ببینم. می توانستم ببینم که دوست ندارد کلاس بیاید، دوست ندارد لبخند بزند و دوست ندارد، شرح جوانمردی ابوسعید ابولخیر را بگوید.

Advertisements
دسته‌ها:اجتماعی برچسب‌ها: , ,

ما هیچ، ما حسرت / به یاد مریم شفیع پور

زندگی به ما می آموزد چطور داشته هایمان را ندید بگیریم و با نداشته هامان حسرت بخوریم. وقتی دوستی هست، نمی بینمش، نمی خوانیمش، نمی نویسیمش ولی همینکه می رود، انگار همه چیز می رود و تنها یک چیز می ماند حسرت، حسرت و حسرت.

این زندان چیز عجیبیست. یک تراژدی محض. از هرطرف که نگاهش کنی تنها یک تراژدی است. قهرمان داستان هیچوقت به پایان نمی رسد و همه چیز را با خود حبس میکند. انسان ها وقتی خوب درک می شوند که نباشند، که تنهایمان بگذارند و این حماقت بشر است که هیچگاه از داشته های خود محافظت نمی کند و آنها را نمی پرستد. ما گاهی فکر میکنیم همه چیز خوب است. شغل خوب، زندگی مناسب و… اما یک زمان و در یک لحظه یادش می افتد چه چیزهایی ندارد. چه کسانی را کم دارد که حال و احوالش را بپرسند و او تنها بگوید خوبم. عجیب تر از همه اینست که این حس درست زمانی می آید که احساس می کنی همه چیز طبق برنامه پیش می رود. ولی این نهیب درونی خیلی راحت همه چیز را بهم می ریزد. دوستانی که در زندان دارم کم نیستند. کم نیستند کسانی که از این کشور رفتند و ما را تنها گذاشتند. در نهایت نتیجه یکی است، از دست دادن سرمایه های زندگی، سرمایه خوب زندگی و این حسرتی جانکاه می آورد.

مریم شفیع پور

دو روزه از ساعت 7 که می رسم خونه تا هروقت که بکشم، این آهنگ هر روز پاییزه محسن چاووشی رو گوش میدم. چه حس بدی. چقدر تلخ. این چهره مریم شفیع پور، این چهره خندانش هم مدام جلوم رژه میره. زندگی نسل ما خیلی دردناک تر از اون چیزی هست که فکر می کنیم. قبلا هم گفته بودم. دهه شصتی ها دوست دارند هم مبارزه کنند، هم زندگی. چیزی مثل برزخ. ما گاهی مبارزه کردیم و حسرت زندگی را خوردیم، گاهی زندگی کردیم و به خودمان فحش دادیم که چه منفعل. همه چیز با هم قاطی شده. نه موفقیت چشمگیری، نه حس رضایت کامل. همه چیز را سرکوب کردیم، تا آدم خوبه داستان باشیم. دریغ از اینکه خودمان را به فنا دادیم برای هیچ. تنها حسرتی مانده و دیگر هیچ. ما هیچ، ما حسرت.

بسیار «فراموش» باید تا پخته شود خامی / در ستایش فراموشی

فراموشی مرض و بیماری نیست. به نظرم فراموشی یک علاج است. علاج بسیاری از شکست ها، دردها، حسرت ها و… . آدم عصر مدرن بیش از آنکه نیازمند یادآوری باشد، نیازمند فراموشی است. فراموشی رنج هایی که به حق یا به ناحق تحمل کرده و همچنان زنده است. اما در پس آرامش شکننده اش، همیشه یادی از گذشته ها، عطری از یک مرد یا زن، نیم نگاهی دزدیده شده، نامه ای نخوانده از معشوق و ده ها تراژدی دیگر خاطرش را مشوش می کند. فراموشی دوای همه اینهاست. دوای کینه ها، دشمنی ها، بدی ها، دلتنگی ها و هرآنچه که ذهن آدمی را با خود به گذشته می برد.

com.bitasoft.nostology

نوستالوژی یگانه احساسی است که به ظاهر موجی از خوشی ایجاد می کند، اما کسی که به معنای واقعی درکش کرده باشد می فهمد که حسرتی بیش نیست. حسرتی جانکاه از دوران آرامش، دوران خوشی و بی دغدغگی. دورانی که همه چیز در لحظه بود. نه غم دیروز بود و نه غم فردا. حسرت از زمانی که به معنای واقعی زندگی جریان داشت، زندگی به معنای کلاسیکش. نوستالوژی حسرت چیزهایی را زنده می کند که از دست دادیمش. یا به جبر یا به اختیار، هرچه باشد مهم نیست. مهم این است که ما امروز حسرتش را می خوریم و این تنها فراموشی است که می تواند آدم حسرت زده را به زندگی برگرداند، آنهم یک زندگی مصنوعی. همین حالا که این متن را می نویسم، موجی از اندوه مرا فراگرفته. غم دورانی را می خورم که انگار تنها در خواب تجربه اش کرده ام. مهم نیست 10 سال گذشته یا بیشتر، مهم این هست که همچنان مثل یک واقعیت مرا در برگرفته ولی بی هیچ نشانی از آن دوران در من. فراموشی، آدمی را زنده نگاه می دارد، ولی همه چیز را می بلعد. همه چیز را آرام آرام می بلعد. فراموشی همه چیز را می بلعد تا بیش از این توسط » مرگ تدیریجی» بلعیده نشود و چه بسا این فراموشی، بسیار زیباتراز امید بی حاصل داشتن باشد.

دسته‌ها:Uncategorized

این بار که بیایی… / برای مهدیه گلرو

رنج کشیدن! همه چیز به کنار. این رنج کشیدن است که آدمی را متمایز می کند. آدمی اگر رنج نکشد نمی تواند زندگی کند. اما این چه بهای گزافی ست که برای زندگی باید پرداخت؟ ما زندگی می کنیم که رنج بکشیم و رنج می کشیم تا زندگی کنیم. چه ارتباط معناداری… روزها می آیند و می روند. اما گویی برای کسانی که رنج می کشند، هر ثانیه، ساعت ها و هر ساعت روزها طول می کشد و چه زندگی دردناکی ست که هر لحظه اش با رنج دلتنگی همراه باشد. نیستی و ما حسرت می کشیم. نه اینکه فکر کنی حسرت جوانی و شور و هیجانمان را، نه! اینها که چیزی نیست. ما حسرت نفس کشیدن را می خوریم.

حسرت یک روز، یک ساعت و حتی یک ثانیه آرامش. همان چیزی که سال هاست از دست دادیمش و با صبر و حوصله خشممان را فرو می خوریم. تو بگو چندمین بار است که سلول را تجربه می کنی؟ چندمین بار است که شب را تا نیمه بیدار می مانی تا روز را کمتر ببینی. نمی خواهم قصه تکراری قهرمانان را بگویم. می خواهم بگویم که ما جوانی می بازیم و دلتنگی می خریم. ما روزها را می بازیم و دلتنگی و غم می خریم. مگر این ما نبودیم که گفتیم درست می شود. مگر این ما نبودیم که دیوارهای سرد اوین را ترک کردیم و گفتیم دیگر بر نمی گردیم. دیدی چطور دستمان را گرفتند و پشت همان دیوار ها انداختند که می گفتیم دیگر نمی بینیمشان. این بار که بیایی، دیگر شوق زندگی هم کمتر در من و ما زنده می ماند.

مهدیه گلرو

دیگر رفتن و برگشتن پشت دیوارهای بلند اوین برایمان عادی شده است. هر چند سال یک بار شماره شدن و کارت عکس شدن برایمان عادی شده است. نه زندانش ترس دارد و نه آزادی اش شیرین است. این بار که بیایی تنها حسرت می بینی. تنها جوانی سرکوب شده مان است که در ما مانده است و لحظه ها را می سوزاند. تازه این جماعت را که نگو! نمی دانند اوین همان عشق است. بعضی هاشان، تنها راه درکه و کوهش را بلدند، بعضی هاشان هم فقط یادگار امامش را می شناسند. اما تو می دانی پشت آن دیوارها چه سرزمینی ست. تو می دانی چشم بند و هواخوری انفرادی چیست و تو می دانی که حس عذاب وجدان چیست. بگذار تمام مردم این شهر، هر ساعت و هرلحظه به خودشان فکر کنند. اصلا مگر من و تو هم این را نمی خواستیم که مردم فکر کنند؟ پس شاید بهتر باشد که آنها راه خودشان را بروند و هر روز بیشتر از قبل از پشت بهم خنجر بزنند. این بار که بیایی به تو می گویم که دیگر بس است. شب های پر از درد و دلتنگی برایمان کافی ست. تو را دعوت می کنم به سکوت، به سکون و به انفعال. بگذار بگویند منفعل است. بگذار بگویند ترسیده است. به راستی که ما می ترسیم. ترس از این سان رنج کشیدن به آسانی و مردن بسی آسان تر. این بار که بیایی با تو از خانه می گویم. از وحید و صبا و همه انها که شب را با اشک و گریه صبح کردند و تنها به تو فکر می کردند.

این بار که می آیی، پیرتر شده ای، چین و چروک صورتت هم بیشتر شده. شاید قبل تر ها می گفتیم که تجربه است. اما حتما این بار که می آیی، می دانی تجربه نبود، تراژدی تلخی بود که دیگر رنگ و بوی ریسک ندارد و اصلا هم آرمانگرایانه نیست. این بار که می آیی، بیشتر به روزهای از دست رفته ات فکر می کنی و چه سود که تنها فکرش است که مانده است و غمی بزرگ بابت از دست رفتنشان. بگذریم… این روزها حتی عکس های زندانیان هم کمتر در فیسبوک هامان آپلود می شود. چون گفته اند باید از دولت حمایت کرد. بیچاره ها نمی دانند که همین دولت خودش هم به زور تحمل می شود.

یادم هست که گفتی ما یاد گرفتیم که چطور زندگی کنیم و این خیلی خوب است، اما این بار که بیایی، می دانی که هنوز هم یاد نگرفتیم زندگی کنیم و آرامش داشته باشیم. نمی دانم این بار که در خانه ات از خواب بیدار شوی، با چه حالی از خانه بیرون می روی و چطور ماشین هایی که تنها دو سرنشین دارند و آرام از کنارت عبور می کنند یا در ابتدای کوچه ایستاده اند نظاره می کنی. اما می دانم و مطمئنم که تو، وحید و همه اطرافیانت دیگر آن آدم های سابق نیستند که از روشن شدن چراغ راهرو، از تلفن های گاه و بیگاه، از آدم هایی با ظاهر خاص نترسیم و این تراژدی کسانی است که همچنان دل به اصلاح ایران بسته اند.

دسته‌ها:Uncategorized برچسب‌ها: , ,

فرار رو به عقب / در ستایش گذشته های پر آرزو

فرار رو به عقب همیشه بد نیست. مخصوصا اگر در شرایط صلح رو به عقب فرار کنیم. روزهای خاصی را می گذرانم. با اینکه ساعت ها در کارگاه مشغول هستم و بعضا به 12 ساعت می رسد، اما ذهنم بی نهایت درگیر گذشته است. درگیری خاصی که گاهی تا مرز بغض و گریه پیش می رود و اصلا هم از این شرایط ناراضی نیستم. مثلا وقتی اشتباهاتم در کار، به مذاق بابا خوش نمیاد و با تذکرهای پی درپی اشتباهم رو گوشزد می کنه، سریع به گذشته بر می گردم. گذشته منظورم حداقل 8 – 9 سال پیش است. روزهایی که هم کار می کردم هم درس می خوندم. مثل همه اون هایی که بعنوان الگو به ما معرفی می کردند. اسم این حرکتم رو گذاشتم فرار رو به عقب! یعنی برای بردن لحظه ای که توپخانه آتش رو به روم هست، به گذشته عقبگرد می کنم، اما یک عقبگرد ذهنی، یک فلش بک سریع و دردآورد.

گذشته های هرآدمی، اگر خوب باشد، مثل یک جان پناه هستند. جان پناه امنی که تو هستی و آرزوهایت، آرزوهایی که شاید به هیچکدامش نرسیدی ولی هنوز حسشون می کنی. هنوز در اعماق ذهنت جا دارند و امیدواری یه روز بهشون برسی. این فرار رو به عقب شاید به پیروزی منجر نشه ولی مثل یک مجیک یا رویا، آرام بخش هست. به حدی که می تونه آب سردی بر آتش گر گرفته در تن آدم باشه. رویایی که تنها و تنها خود آدم ازش خبر داره و از جادوی اون بهره مند میشه. این فرار رو به عقب، یک فرار از وضعیت فعلی نیست، فرار از یک لحظه است. از یک حرف، از یک اخم و از یک خستگی. اما هرچه هست، زیباست، هیجان انگیز و آرام بخش است.

گذشته های پرآرزو، الزاما زیبا نیستند. الزاما خوشحال کننده نیستند ولی به طور حتم آرام بخش هستند. بخشی از هویت ماست. بخشی  از زندگی که نباید فراموش کرد. هرگز…

 

دسته‌ها:Uncategorized

انصاف و هزار درد کشیده و نکشیده

از بچگی همیشه می خواستم آدم منصفی باشم. حق رو ناحق نکنم. دروغ کمتر بگم. آدم ها رو با حرف هام اذیت نکنم. نیش و کنایه نزنم و خلاصه با ملت روراست باشم. ولی هرچی وارد دنیای بزرگترها شدم، بیشتر دچار تناقض شدم. شنیدم آدم های منصف، آدم های دوست داشتنی هستند. ولی من این حرف رو تکمیل می کنم که هرچقدر منصف تر باشی، بیشتر راجع بهت بی انصافی میشه. بیشتر بهت دروغ میگن، بیشتر اذیتت می کنن و بیشتر نیش و کنایه می خوری. نمی دونم تا کجا می تونم ادامه بدم و این درد و رنج رو تحمل کنم.

این درد و رنج از همون هایی هست که صادق هدایت میگه نمیشه به کسی بگی. مثل خوره روح ادم رو می خوره. گاهی فکر میکنم بزنم زیر همه چیز و خودم رو خلاص کنم، بعد میگم نکنه بدتر بشه وضعیت و شرایط خوب نشه.

خلاصه اینکه، اگر یک روز دیدید، من هم زدم تو خط ناحق کردن حق، تعجب نکنید، جان به لب رسیده است.

دسته‌ها:Uncategorized برچسب‌ها:

طنین یار دبستانی در فرودگاه مهرآباد / گزارشی از مراسم استقبال از مجید دری

خیلی ها آمده بودند. حتی کسانی که شاید مجید را تا همین امروز از نزدیک ندیده بودند. خیلی از همان هایی که طی این 5 سال با اینکه زندان نرفته بودند، از غم و سختی زندانیان و خانواده هایشان گفتند و نوشتند. بچه های آشنا هم کم نبود، آنهایی که با مجید هم کلاس بودند یا در زندان روزگاری را با او بودند، یا حتی همسرانشان با مجید جبس کشیده بودند. ساعت از 9 گذشته است که به ترمینال 6 فرودگاه مهرآباد می رسیم. از دور چند نفری آشنا می بینم و سمتشان می روم.

پدر مجید را گوشه ای می بینم روی صندلی های سالن انتظار و دور از جمعیت بچه ها نشسته است. به سمتش می روم و شادباش می گویم. به گرمی استقبال می کند و می گوید به امید خدا همه بیایند، مهندس موسوی، حاج آقا کروبی و دیگران. لبخند خاصی روی لبش می بینم. از آنها که پدرها وقتی از صمیم قلب خوشحال باشند می زنند و جدا که بعد از 5 سال دوری، این لبخند لایقش بود.

از مهدیه می پرسم ساعت چند باید هواپیما فرود بیاد؟ میگه حدود 9. اما الان ساعت حدود 9 و نیم شده است. تقریبا 25 دقیقه هواپیما آماده نشستن بود و گویا به دلیل ترافیک شدید هوایی اجازه فرود داده نمی شد. کمی داشت نگران کننده می شد. هر چند دقیقه، جمعیت زیادی از باند پرواز به سالن خروجی ترمینال 6 می آیند و می روند اما مجید نیست. فرصت مغتنمی دست می دهد تا با دوستان و یاران که فرصت دیدار فراهم نمی شود گپ و گفت کنیم. تقریبا سالن و کارکنانش هم متوجه شدند که این استقبال نمی تواند یک استقبال عادی باشد. در این فرصت هم بچه ها در حال تصمیم گیری برای سبک استقبال هستند.

سالن انتظار تقریبا خالی شده است که بچه ها فریاد می زنند مجید اومد، مجید اومد. از دور که به سالن انتظار نزدیک می شود، ذوق خاصی دارد. اگر کمی شرایط مهیا تر بود، قطعا مجید می دوید به سمت خانواده و دوستانش. چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که به بچه ها می رسد، مهدیه و بقیه بچه های کمیته دفاع از حق تحصیل به استقبالش می روند. مجید یک پارچه با نوشته » زنده باد آزادی» بردوش دارد و با همان در آغوش بچه ها جای می گیرد. حالا دیگر صدای ممتد دست های  بچه ها، سالن انتظار فرودگاه مهرآباد را پر کرده است. ملت ایستادند و نگاه می کنند. مسیر خیلی هاشان بسته شده اما اینقدر غرق تماشای استقبال هستند که ترجیح می دهند سکوت کنند تا مراسم تمام شود. بچه ها یکی یکی مجید را در آغوش می کشند.

عکس

نزدیک می روم و در گوشش می گویم: 5 سال گذشت و بازهم خرداد شد، بازهم در آغوشت گرفتم اینبار برای همیشه بودن تو در کنارمان. می خندم و نوبت را به دیگران واگذار می کنم. از بین جمعیت یکی شروع به خواندن می کند. «یار دبستانی من، با من و همراه منی…». صدا بلندتر می شود، بازهم بلندتر می شود. حالا تقریبا همه کسانی که برای استقبال آمده اند، سرود یار دبستانی می خوانند. برای کسی که حرفش، «داشتن حق تحصیل» بود. یکی از اعضای کمیته دفاع از حق تحصیل، پارچه نوشته معروف «حق تحصیل» را بالا می برد و روی دوش مجید می اندازد. همه نگاه ها به پارچه نوشته سبز رنگ و ستاره های سرخ اش است که نوشته بود: » حق تحصیل».

عکس

رفته رفته ماموران فرودگاه می آیند و محترمانه می خواهند که از سالن خارج شویم و ما هم برای جلوگیری از تنش، با همان زمزمه یار دبستانی تا درب سالن انتظار می رویم و وارد محوطه باز فرودگاه می شویم. طبق رسم معمول، به گوشه ای از محوطه می رویم و عکس یادگاری می گیریم. مجید به همراه خانواده و تعدادی از دوستان به خانه می روند تا پس از 5 سال این خانه رنگ و بوی آرامش به خود ببیند.

عکس

 

عکس

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: